مصاحبه با خبرگزاری پانا

شناسه خبر: 17474 -

دوشنبه 18 شهريور 1387 - 12:15

بسم الله الرحمن الرحيم
اللهم‌ عجل‌ لوليك‌ الفرج‌ والعافية والنصر و اجعلنا من‌ خير انصاره و اعوانه والمستشهدين‌ بين‌ يديه‌
گزارشگر:
بسم الله الرحمن الرحیم. حسن حسین سیدخانی به نمایندگی از دانش آموزان ایران و قشر نوجوان و جوان در خدمت شما هستیم.
جناب آقای رئیس جمهور، از اینکه وقتتان را در اختیار ما قرار دادید بسیار ممنون و سپاسگزاریم.

رئيس‌جمهور:
بسم الله الرحمن الرحيم
اللهم‌ عجل‌ لوليك‌ الفرج‌ والعافية والنصر واجعلنا من‌ خير انصاره و اعوانه والمستشهدين‌ بين‌ يديه‌
بنده هم خیلی خوشحالم که خدای متعال این فرصت را عنایت کرد لحظاتی در خدمت شما، نمایندگان جوانان و نوجوانان ایران عزیز باشیم. ماه رمضان را به شما و همة جوانهای این کشور صمیمانه تبریک می گویم و از خدا می خواهم بهترین سرنوشت را برای همة ملت، همة بشریت و به خصوص جوانان و نوجوانان ایران زمین رقم بزند. در خدمت شما هستم.

گزارشگر:
ما هم برای شما آرزوی موفقیت داریم. آقای دکتر شما همیشه به کسانی که از شما وقت مصاحبه می خواهند این قدر زود وقت می دهید؟

رئيس‌جمهور:
نه. بالاخره شما نمایندة جوانها و نوجوانان هستید. ویژه و اختصاصی است.

گزارشگر:
پس من هم همین جا به نمایندگی از نوجوانان و جوانان و قشر دانش آموز از شما ممنون و سپاسگزارم.
آقای دکتر شما سه دوره را پشت سر گذاشته اید. دورة دانش آموزی، معلمی و مسئولیتهای اجرایی. اگر اجازه بدهید، ما وارد بحث دانش آموزی بشویم. از آنجا که دانش آموزان همه حال و هوای خاصی دارند، بعضی موارد حتماً یک سری شیطنتهایی هم دارند و دانش آموزان ایرانی خیلی مایل اند بدانند رئیس جمهورشان چگونه دانش آموزی بوده است؟


رئيس‌جمهور:
حالا من اسمش را شیطنت نمی گذارم. آن تحریک لازمة سن کودکی و نوجوانی است. اگر تحرک نباشد، معنا ندارد. نشاط در همة دوران زندگی لازم است به خصوص در این دوران.
لازمة رشد، شکوفایی، تجربه و بروز همة استعدادهاست. من از کودکی خیلی پرتحرک بودم؛ به خصوص در مدرسه یعنی در زمینه های درسی و علمی که تحرک کامل داشتم و در ورزشها و بازیهای گروهی و دسته جمعی دائم یک پای ثابت قضیه در مدرسه بودیم.

گزارشگر:
یک خاطرة شیرین از دوران تحصیلتان برای ما تعریف کنید.

رئيس‌جمهور:
همه اش خاطرة شیرین است.
به چهل و چهار پنج سال قبل بر می گردیم. روز اول که می خواستیم به مدرسه برویم برایمان روز خیلی بزرگ و عظیمی بود. بچه می خواهد به مدرسه برود. می دیدم بچه ها می آمدند، داشتند گریه می کردند. یا با مادرشان آمده اند. برای خودم عجیب بود چرا؟ بچه ها از مدرسه می ترسند. اصلاً ترسی ندارد و من بارها و بارها من مورد تشویق معلمان قرار گرفتم.
یک خاطره برایتان بگویم که شاید شیرین باشد. مریض شده بودیم و سرخک گرفتیم. سه خواهر کوچکتر از من بودند و با من چهارتایمان در زمستان سرخک گرفتیم. مادرمان بنده خدا با چهار بچه، آن موقع هم که این امکانات نبود، یک کرسی بود و در همین نارمک، سرما و سرخک و چهار بچه با هم یازده روز طول کشید و من در خانه بودم. به نظرم روز نهم بود زنگ در خانه را زدند. یک نامه در خانه دادند که از پدرم برای حضور در مدرسه دعوت کردند.
گفتند این درس است. آن موقع سه ثلث امتحان بود. گفتند فرزند شما ثلث اول رتبه اول را به دست آورده است. برای مراسم بیایید. بعداً من از گفتگوهای پدر و مادرم فهمیدم که آن جوایزی که به ما دادند، پولش را از پدرمان گرفته بودند. آن موضوع در اوج آن مریضی برایم جالب بود.
از لطف معلمان خاطرات شیرین فراوانی دارم. از اعتمادی که معلمان در کلاس درس به من می کردند.
در یک سال یا در اصل من کمک درس معلم بودم و بیش از نیمی از کلاس را اداره می کردم. کلاس چهارم دبستان یکی از معلمان می آمد اول کلاس می گفت فارسی درس می دهی، اینها را می پرسی. حساب اینها را درس می دهی. ریاضی اینها را می پرسی. انشا را اینها بیایند بخوانند، نمره بده، مثلاً اجتماعی، تاریخ، درسهایی که آن موقع داشتیم: نصف کلاس را من اداره می کردم.
جالب بود که در ثلث اول شاگرد دوم شدم. آن موقع وسایل ورزشی مثل آلان نبود. فقط یک تور والیبال در مدرسه بود و یک توپ پلاستیکی که بچه ها بازی می کردند. ما در وسط ساعات، آن موقع هر یک ساعت کلاس یک ربع بیست دقیقه هم استراحت داشت. دسته بندی تیم و مسابقات ورزشی. بعضی وقتها که امکانات ورزشی هم نبود، از همین بازیهایی که الان بچه ها انجام می دهند. یا بزن بزن بود، یا قایم موشک بازی. همین چیزهایی که الان بین بچه ها هست.

گزارشگر:
و حالا یک خاطرة تلخ.

رئيس‌جمهور:
البته تلخ نیست. یک بار البته هوا خیلی سرد بود. نمی دانم کلاس دوم یا سوم بودیم. درجه هوا زیر صفر بود. منزل ما هم با مدرسه فاصله داشت. آنجا برای عبور از خیابان چند دقیقه معطل شدیم. بایستی از یک خیابان اصلی در کنار مدرسه مان عبور می کردیم، سه چهار دقیقه معطل شده بودیم، ماشین زیاد رد می شد. وقتی که رفتیم آن روز ناظم عذر مرا نپذیرفت. چون دو سه دقیقه از ساعت کلاس تأخیر داشتیم و برخورد کرد. گفتم من مقصر نبودم، خیابان شلوغ بود، زمین هم یخ زده بود. خاطرة تلخ ما در همین حد است.

گزارشگر:
آقای دکتر شما در دوران دانش آموزیتان ممکن است آرزوها، حسرتها و دغدغه هایی را داشته اید. حتماً دوست داشته اید بسیاری از کاستیهای نظام آموزشی برطرف بشود. الان که رئیس جمهور شده اید تا چه حد توانسته اید آن کم و کاستیها را جبران کنید که امروز دیگر من دانش آموز ایرانی، آن دغدغه ها را نداشته باشم.

رئيس‌جمهور:
نظام آموزشی الان نسبت به آن زمانی که ما تحصیل می کردیم خیلی عوض شده. الان بسیاری از آن کاستیها جبران شده اما کاستیهای سطح بالاتری داریم که باید جبران کنیم.
همیشه در دلم بود که معلم یعنی مربی، و آن بالاتر از آموزش دادن است. یعنی یک سلسله مفاهیم را به ذهن دانش آموز منتقل کند. معلم یعنی الگو، معلم یعنی مربی جامعه و آیندة جامعه در دست مربی است؛ یعنی اخلاق، رفتار، اندیشة جوان و نوجوان، نوع نگاهش به زندگی، و ارزشهای اخلاقی که باید رعایت بکند. من فکر می کنم الان هم ما این نیاز را داریم. گرچه معلمین ما الان از بهترین اقشارجامعه اند. واقعاً دلسوزترین اقشار معلمین هستند. من در این هیچ تردیدی ندارم، اما هنوز ما باید به این سمت حرکت بکنیم.
من فکر می کردم کشور ما با سرعت خیلی بالاتری می تواند در عرصه های علمی پیشرفت کند، خیلی سریع تر. الان که سرعت ما دهها برابر آن زمان است، هنوز فکر می کنم ما می توانیم چندین برابر سرعت الان پیشرفت داشته باشیم. ما باید این موانع را برداریم. مشکلات هست. بالاخره تعداد دانش آموز در یک دوره ای خیلی زیاد بود، امکانات از تعداد دانش آموزان کمتر بود، هنوز هم نتوانسته ایم خودمان را به امکانات شایسته ای برسانیم که هر یک دانش آموزی که به مدرسه می آید، برایمان یک سرمایه به حساب بیاید. چهارده میلیون نفر دانش آموز، چهارده میلیون سرمایه است. یعنی ما باید بتوانیم برای تک تک آنها یک پرونده و یک برنامه تهیه کنیم تا وقتی خودش مستقلاً وارد عرصة اجتماع و زندگی می شود. البته این کار، کار سختی است. اما شدنی است. فکر می کنم این ظرفیتی که در آموزش و پرورش ما هست و این انسانهای دلسوزی در آموزش و پرورش هستند، می توانیم به آنجا برسیم.
البته این قدر هزینه های اضافه به دولت بار کرده اند و آدمهای طلبکار پشت در ایستاده اند، به مجامع تصمیم گیری فشار می آورند و خودشان را غالب می کنند و در بودجه نمی گذارند آن طور که ما دلمان می خواهد در بخش آموزش و پرورش جهش درست کنیم، اما امیدوارم که بشود.

گزارشگر:
همانطوری که می بینید، ما در نظام آموزش و پرورش دو نوع وضعیت داریم. یک وضعیت مطلوب، دوم وضعیت موجود. به نظر شما بین وضعیت مطلوب و وضعیت موجود ما چقدر فاصله است؟

رئيس‌جمهور:
ببینید، یک نقطة مطلوب یک نقطة ثابت نیست. بالاخره شما وضع کشور را نگاه می کنید. یک موقع در کشور ما حمل و نقل مثل الان نبود. اصلاً کسی خودرو نداشت. الان تقریبا ً از هر دو خانواده یک خانواده خودرو دارند و بلکه بیشتر، اما آیا وضع مطلوب ماست؟ یک موقع ما اصلاً شهرسازی به این معنا نداشتیم. الان 1060 تا شهر در کشور داریم. در برق، در آب، در صنعت. یک موقعی ما اصلاً صنعت نداشتیم. الان صنایع بزرگ داریم، اما آیا این نقطة مطلوب ماست؟ نقطة مطلوب هر چقدر ما جلو می رویم، باید این نقطه مطلوب را بالاتر ببریم، برای اینکه حرکت تمام می شود. اگر نقطه مطلوب ما این است که به درجة مثلاً 16 برسیم، وقتی رسیدیم چه می شود؟ توقف است دیگر. مگر توقف معنا دارد؟
وقتی نزدیک نقطة 16 می رسیم، باید بگوییم نه. باید به 18 برویم، نزدیک آن که می رسیم، باید بگوییم برویم 24؛ مرحله بندی است. الان ما چشم اندازی داریم. چشم انداز نسبت به الان یک وضعیت مطلوب است اما وضعیت مطلوب نهایی ما که نیست وفتی نزدیک چشم انداز می رسیم باید به افق بالاتر برویم. چون مسیر کمال جامعه که محدود به یک نقطه نیست. هر چه جلوتر برویم، افقهای جدیدی باز می شود و باید بالاتر برویم. الان حرکت در آموزش و پروش در مجموع حرکت خیلی خوبی است.
اما ما هیچ وقت راضی نیستیم. حتی اگر به نمره 20 برسیم کار آموزش و پرورش تمام نیست، نمی توانیم بگوییم خب الان نقطة مطلوب است و همین جا بایستیم. نه، باید بالاتر برویم، چون حرکت آموزش و پرورش حرکت کیفی است نه حرکت کمّی. در حرکت کمی ما می گوییم آقا به یک جایی برسیم که نسبت معلم به دانش آموز مثلاً 12 بشود یعنی یک معلم و 12 دانش آموز. این نرم خوبی است که یک نفر می تواند به 12 نفر برسد، اما از نظر کیفی چه؟ نقطه پایان که نداریم. هر چه جلو برویم باز افقهای جدید هست.

گزارشگر:
آقای دکتر الان از وضعیت موجود راضی هستید؟

رئيس‌جمهور:
از اینکه بدانیم عده ای دارند تلاش می کنند و تلاششان ارزشمند است، بله اما اینکه نه این نقطة مطلوب ماست؛ باید اینجا بایستیم. نه. ما هیچ وقت نباید به وضع موجود خودمان راضی باشیم. در اندیشة دینی ما می گویند دو روز شما نباید مساوی باشد. پس امروز که تمام شد، باید بنشینی حساب کنی و بگویی خب، من آمده ام پلة صدم. پلة صدم مطلوب نیست، باید فردا به پلة 102 بروم. ببینید از یک طرف باید تشکر کنیم و خدا را شکر کنیم و دست خیلیها را ببوسیم که دارند زحمت می کشند. از طرفی دیگر به نقطه ای که ایستاده ایم راضی نباشیم. دو تایش با هم است، تناقض در آن نیست، یک مسیر است برای اینکه بشود جهش کرد.

گزارشگر:
آقای دکتر ما وارد دوران معلمی شما می شویم. راستی شما هنوز تدریس می کنید؟

رئيس‌جمهور:
بله.

گزارشگر:
کجا تدریس می کنید؟

رئيس‌جمهور:
در همین ساختمان.

گزارشگر:
مدرسه یا دانشگاه؟ کجا؟

رئيس‌جمهور:
در مدرسه من از سال 1355 تا 1358 در راهنمایی و دبیرستان تدریس می کردم.

گزارشگر:
آقای دکتر چه تدریس می کردید؟

رئيس‌جمهور:
آن موقع ورزش، ریاضیات و تعلیمات دینی.

گزارشگر:
الان چه تدریس می کنید؟

رئيس‌جمهور:
الان که درسهای دانشگاه است دیگر. درسهای حمل و نقل است.

گزارشگر:
آقای دکتر با توجه به مشغلة کاریتان آیا فرصتی برای مطالعه کردن هم دارید؟

رئيس‌جمهور:
ما دائماً مطالعه می کنیم. مطالعه جزو کارمان است.

گزارشگر:
ببخشید، شما خودتان را چگونه معلمی می دانید؟

رئيس‌جمهور:
شما بگو چه جوریهایش هست. من بگویم کدامش هستم.

گزارشگر:
کلاً دیدگاه خودتان نسبت به خودتان به عنوان یک معلم.

رئيس‌جمهور:
خب من معلمم دیگر. مثل همة معلمها.

گزارشگر:
به خودتان نمره داده اید؟

رئيس‌جمهور:
تا به حال به خود نمره نداده ام، اما رابطه ام با دانشجویان خیلی خوب و صمیمی است.

گزارشگر:
آقای احمدی نژاد دانش آموز فکر می کرد یک روزی رئیس جمهور بشود؟

رئيس‌جمهور:
فکر نمی کردم، اما برایم اینطور نبود که بگویم چیز خیلی مهم و نشدنی و غیر قابل دسترسی است. نه.
حالا بگذارید خاطرات همان جوانی را دوست دارم برایتان بگویم. از این موارد برای من زیاد پیش می آمد که افرادی به پدر و مادر من می گفتند این بچه تان مثلاً یک کاره ای می شود؛ از دید خودشان. در ذهن آنها اینکه به یک جایی می رسد، این بود که مثلاً یک مدیر کلی می شود، یک وزیر می شود. از اینها در دوران کودکی زیاد می شنیدم که افرادی به پدر و مادرم می گفتند. الان هم این هست، برای بچه ها نوعاً از این اتفاقها می افتد. یک پیرزنی بود خانم خیلی خوبی بود.خدا رحمتش کند. من داشتم در حیاط با توپ تنهایی بازی می کردم. کوچولو بودم. من دیدم به مادرم می گوید که این بچه شما یک ذره با هوش است. این به جایی می رسد. خب خانواده هم خوشحال می شوند که از بچه هایشان تعریف کنند. برای من مسئولیتهای اجتماعی هیچ وقت چیز عجیب و غریبی نبود. برای نوع جوانان ما هم همین طور است؛ یعنی جوان ما نباید خیال کند مدیر، وزیر، وکیل، مدیرعامل یک شرکت بزرگ، مخترع و یک محقق بزرگ شدن دور از دسترس است. مطلقاً این طور نیست. نوع جوانها و نوجوانان ایرانی توانمندیهایی را به طور بالقوه دارند. حالا باید در خودشان اینها را پرورش و رشد بدهند.

گزارشگر:
آقای رئیس جمهور آیا این راه برای دانش آموزان دیگر باز است؟

رئيس‌جمهور:
برای همه باز است. برای شما هم باز است. راه که بسته نیست. یادتان باشد شما در یک صفحه ای دارید زندگی می کنید- اگر بتوانید صفحه ر ا بگذارید- که هزاران هزار عامل دیگر غیر از شما دارند اثر می گذارند. شما اگر مسیر مورد نظر خودتان را ترسیم کنید، هیچ وقت مسیر خط مستقیم که نیست. هزاران پیچ و خم دارد، هزاران لحظه به لحظه تان را می بینید که انتخاب بوده است. درست مثل یک راننده ای که سرچند راهها می رسد و تصمیم می گیرد. در یک شبکه خیلی بزرگ نا محدود همینطور دارد تصمیم می گیرد. خب اگر این تصمیمها را بتواند درست بگیرد، حرکتش در مسیری می افتد که خودش می خواهد.

گزارشگر:
سرکار به عنوان رئیس جمهور سفرهای استانی زیادی می روید و در این سفرها نامه های زیادی به دست شما می رسد. قسمتی از این نامه ها، نامه های دانش آموزان است. دانش آموزان ایرانی خیلی مایل اند بدانند که رئیس جمهورشان نامه هایشان را می خواند و به درد دلهایشان گوش می دهد؟

رئيس‌جمهور:
خیلیهایشان. بعضیها را که می توانم با خودشان تماس می گیرم. بعضیها را جواب می دهم. خیلیها ابراز محبت می کنند، می گویند برای ما بنویس، در چند خط می نویسم، خیلیها می گویند یک هدیه بدهید. اگر بتوانیم، هدیه می دهیم. بسیاری این طوری هستند.
کم هم هستند بچه هایی که مشکلاتشان را مطرح می کنند. می گویند مثلاً ما می خواهیم درس بخوانیم، خانواده مان مشکلاتی دارد و کار سخت شده و می خواهند که من کمکی به آنها بکنم.
البته همة نامه های دانش آموزان را من خودم نمی توانم بخوانم، تعدادش خیلی زیاد است. اگر بخواهم همه را خودم بخوانم، باید تمام وقت را خودم به نامه بچه ها اختصاص بدهم. منتها دسته بندی می کنم. نمونه هایش را خودم می بینم، در مورد بقیه تصمیمی که می گیریم برای همة بچه ها یکسان است.
اگر بنا است متنی برود، یا مثلاً هدیه ای برود یا مشکلی بر طرف بشود.

گزارشگر:
در آن نامه هایی که خودتان خواندید، مهم ترین دغدغة دانش آموز ان چه بوده است.

رئيس‌جمهور:
بچه ها در نامه هایشان با من کمتر دغدغه های شخصی را مطرح کردند. حتی خیلی از بچه ها هستند که دوست دارند همین مسیرهایی را که شما می گویید طی کنند.
کمک و راهنمایی می خواهند. از خود من می پرسند مثلاً چه کار بکنیم و چه کارهایی را رعایت بکنیم.
همین جا من یک خاطرة شیرین برایتان بگویم که خیلی برای من زیبا بود. ما از ایذه در استان خوزستان به باغ ملک می رفتیم. آنجا به لحاظ مادی منطقه محرومی است نه اینکه به لحاظ ثروت طبیعی. وضعیت ظاهری زندگی آنها معلوم است. بین این دو تا شهر با هلی کوپتر می رفتیم. ظهر شد نشستیم که نماز بخوانیم. در بیابان بین دو تا شهر نشستیم نماز بخوانیم. گفتیم یک جایی برویم که ملت اذیت نشوند. نزدیک روستایی نباشد، بالاخره هلی کوپتر می نشیند. بعد یک مرتبه دیدیم سر و کلة عده زیادی از بچه ها پیدا شد. بچه ها از پنج شش ساله تا جوانان هفده هجده ساله. همین طوری به سرعت به سمت ما می آمدند. آمدند روی زمین نشستیم و احوالپرسی کردیم. بچه ها بیست سی نفر شدند یک عده هم دور ایستاده بودند و نگاه می کردند. بعد از بچه ها سؤال کردم که خب احوالتان چطور است؟ چه خبر؟ مقداری خوش و بش کردیم. بعد به یادم آمد بپرسم می خواهید چه کاره بشوید؟ از این سؤالهایی که معلمان معمولاً از بچه ها می پرسند می خواهید چه کار بشوید. یکی گفت می خواهم معلم بشوم. دیگری گفت می خواهم دکتر بشوم. خیلیهایشان گفتند می خواهیم دکتر و معلم بشویم. یک بچه ای بود کلاس چهارم دبستان گفت آقا من می خواهم رئیس جمهور بشوم. گفتم خب خیلی خوب است. فکر می کنی کارش چه جوری است؟ آسان است؟ سخت است؟ گفت سخت است. گفتم خودت را آماده کرده ای؟ گفت خودم را آماده می کنم. من از این روحیه خیلی خوشم آمد. دیدم در آنجا بین ایذه و باغ ملک، در بیابان بچه های روستا، کلاس چهارم، چنین همتی در وجودش هست که می گوید من می خواهم رئیس جمهور بشوم، کار سختی است، اما می خواهم بشوم. بچه های ما نوعاً همین طوری هستند و راه هم برایشان باز است.

گزارشگر:
آقای دکتر سابقة کاری شما و کارنامة اجرایی شما نشان می دهد که شما اعتقاد زیادی به جوانها داشته و دارید. حتی تعدادی از مشاورین خودتان را از بین آنها انتخاب می کنید. شما می دانید که در کشور ما زیر مجموعه های وزارت آموزش و پرورش مثل معاونت پرورشی و سازمان دانش آموزی و نهادهای دیگر عهده دار برنامه ریزی برای قشر آینده ساز است. هر ساله هم علی رغم مشغلة کاری تان، شاهد حضور شما در مجلس دانش آموزی به عنوان یک نهاد فعال هستیم. تا چه حد به این فعالیتها اعتقاد دارید؟

رئيس‌جمهور:
ببینید، این جزو کار است، بلکه اصل کار است. همین طور که گفتم دانش آموز کلاس چهارم دبستان، او باید از الان با مسائل گره بخورد، تمرین کند، آموزش ببیند و تعاملات اجتماعی البته در سطح خودش را یاد بگیرد. نمی گویم کلاس چهارمی را بیاوریم در مناسباتی بگذاریم که یک رئیس جمهور به طور واقع با آن مواجه است، ولی او باید یک مسیری را طی بکند.
اصلاً دوره دانش آموزی دوره تحرک بسیار بالاست دیگر.
این تحرک باید تحرک ورزشی و اجتماعی- یعنی بچه ها با هم دوست بشوند و با هم این طرف و آن طرف بروند، بنشینند با هم گفتگو کنند- علمی و خودسازی جسمی و روحی باشد.
باید مجلس دانش آموزی، سازمان دانش آموزی، تحرک سیاسی و فرهنگی، این تشکلهایی که بچه ها درست می کنند، تشکل علمی؛ اینها لازمة کار است. اگر اینها نباشد چطور بچه رشد کند؟ چگونه استعدادهایش شکوفا می شود. چگونه بچه ها یکدیگر را می شناسند؟ چگونه با مسائل کشورشان آشنا می شوند؟ همه چیز را که نمی شود در کتابهای درسی آورد. اصلاً نمی شود. چیزهایی را که بچه ها در اردو یاد می گیرند، ممکن است در ده تا کتاب نتوانند یاد بگیرند. در یک فعالیت اجتماعی بچه ها یک کاری را یاد می گیرند و کارهایی را که یاد می گیرند در کتاب و با صحبت اصلاً قابل انتقال نیست.
باید بچه ها بیایند با سلایق و انگیزه های گوناگون با هم درگیر بشوند با هم تعامل و تفاهم کنند، با هم تصمیم بگیرند، دربارة مسائل مهم کشور فکر کنند؛ اینها در این همین بستر است دیگر، والا اینها را برداریم. ببینید آموزش و پرورش است. با هم یک مجموعه است.

گزارشگر:
نظرتان راجع به کاهش سن رأی از 18 سال به 15 سال چیست؟

رئيس‌جمهور:
من به دلایل گوناگون اعلام کردم که با این مخالف بودم. اولاً ما قبول نداریم که فهم انسان در 18 سال کامل می شود ما باید در 15 سالگی مسئولیتهای اجتماعی را به عهده جوانانمان می دانیم، همین الان می دانیم. تکالیف دینی بر عهده شان است. چطور ما فکر می کنیم در تشخیص سیاسی اینها نمی توانند تصمیم بگیرند؟ چرا می توانند تصمیم بگیرند. اتفاقاً حضور 15 تا 18 ساله هایمان موجب پرشورتر شدن انتخابات می شود. چون این بچه ها تحرک دارند، حساس اند، بحث می کنند، می خواهند تصمیم بگیرند؛ یعنی نمی توانند خیلی باری به هر جهتی با انتخابات برخورد بکنند.
ما اعلام هم کردیم، واقعاً مخالف هم بودیم. به نظر من تصمیم خوبی نبود، هیچ منطقی پشت آن نبود. ما در زمان دفاع مقدس بچه هایی داشتیم بین 15 تا 18 سال که داوطلبانه می رفتند، شما خبر دارید و خیلی کارهای بزرگ انجام می دادند. بعضیها می خواهند بگویند یک انسان تا 18 سالگی اش هیچ است. یعنی چه که 18 سالگی هیچی. مگر انسان چقدر عمر می کند؟ یک سوم یک چهارم عمر او هیچی؟ آخر چرا اینطوری است؟
این دوران دوران بزرگی در تصمیم گیری برای بچه هاست. دوران انتخابهای بزرگ است. پانزده تا هجده سالگی بچه ها مسیر آینده شان را انتخاب می کنند که کجا می خواهند بروند.
به نظرم این باعث نشاط برای بچه ها در مدرسه می شود. بچه ها باید در این مسائل بزرگ بیایند صیقل بخورند و رشد بکنند.
ما موافق نبودیم اعلام هم کردیم یک لایحه هم بعدش دادیم. متأسفانه موافقت نشد اگر فرصتی پیدا بشود من دوباره این لایحه را خواهم داد؛ یعنی دولت تصویب کرده که اگر فرصتی شد دوباره لایحه بدهد.
ما فکر می کنیم به خصوص در ایران بچه های 15 سالة ما به لحاظ فهم اجتماعی، اخلاقی و سیاسی از متوسط جهانی خیلی بالاترند. همان کاری که بچه های دانش آموز کردند که زنجیره انسانی برای هسته ای، این کار خیلی کار زیبایی بود. این در دنیا یک کار سیاسی بسیار سطح بالاست که احزاب و گروههایی که هشتاد یا صد سال سابقه دارند، به سختی می توانند چنین کاری را سازماندهی کنند. اما بچه های ما در تمام ایران، [این کار را کردند.] دوبار این اتفاق افتاد. در سراسر ایران بچه ها دست به دست هم دادند. این دنیا را تکان داد.
خب این نشان دهندة توانمندی جوان پانزده تا هجده سالة ماست که ما باید فرصت بدهیم، این بیاید وارد بشود، تصمیم بگیرد، و دخالت کند. هیچ ضرری در آن نیست و همه اش هم نفع است.

گزارشگر:
الان آقای دکتر الان این مسئله برای دانش آموزان دغدغه شده است. ما طی مصاحبه هایی که با بچه هاداشتم واقعاً از ما خواستند که اگر رئیس جمهور شان را دیدیم، واقعاً این مورد را به آنها برسانیم که ان شاءالله برای این قضیه یک برنامه ریزی باشد.

رئيس‌جمهور:
من واقعاً با این مخالف بودم. ما مجدد این لایحه را خواهیم داد. البته در انتخابات ریاست جمهوری سن همان 15 سال تمام است. در انتخابات مجلس و شوراها هست، آن را ما مجدد لایحه خواهیم داد که ان شاء الله آن هم اصلاح بشود منتها باید خود دانش آموزان بخواهند و درخواست کنند که این بخش بر عهدة دانش آموزان باشد. ما این کاری که به عهده مان است انجام می دهیم به آن هم اعتقاد داریم. تجربة انقلاب ما هم نشان داده که نمی گویم آنهایی که سنشان بالا می رود، نباید کار کنند، باید کار کنند، منتها در جایگاه خودشان، در جایگاهی که تجربه بیشتر به کار می آید. اما جاهایی که تحرک و تصمیم گیریهای سریع لازم است، باید جوانان باشند. درانقلاب، دفاع مقدس و همین الان در همین در عرصه های علمی این تجربه نشان داده شده است. همین موشکی که ما به فضا فرستادیم، متوسط سن دانشمندان فضایی مان 25 سال است. در مقایسه با سایر نقاط دنیا اقلاً این 15 تا 17 سال کمتر است؛ یعنی ما از 22 ساله تا 30 ساله و 32 ساله داریم؛ تک و توکی هم سن بالاتر داریم.
خب، همین بچه ها توانستند تصمیم بگیرند موشک را هوا بفرستند والّا 20 سال ما تصمیم داشتیم ماهواره بسازیم و بفرستیم. خب عملیاتی نشد. اما دو سه سال است گفته ایم. آقا به دست جوانان بدهید. خب الان عملیاتی شده. نمی شود زحمات دیگران را ندیده بگیریم، اما بالاخره سن که بالا می رود، کندی در کار می آید.

گزارشگر:
بسیار خوب. جناب آقای رئیس جمهور اگر دانش آموزان در مناطق مختلف خصوصاً در مناطق محروم کشور می خواستند که با آقای رئیس جمهورشان مکاتبه بکنند، چطور می توانند با شما در ارتباط باشند؟

رئيس‌جمهور:
از کانالهای مختلف می توانند مکاتبه کنند.

گزارشگر:
مثلاً بخواهند مشکلاتشان را با آقای رئیس جمهور در میان بگذارند.

رئيس‌جمهور:
مستقیماً بنویسند نهاد ریاست جمهوری.

گزارشگر:
یعنی به دست شما می رسد؟

رئيس‌جمهور:
می آید طبقه بندی می شود و پیش من می آید. همة نامه ها همینطور است. می توانند به نهاد بنویسند، می توانند به مجلس دانش آموزی بنویسند. آنها هم به من می دهند. به مشاور جوان رئیس جمهور بنویسید، باز هم به من می رسد. به سازمان جوانان بفرستید، بگویيد به فلانی بدهید.

گزارشگر:
اگر شما جای ما بودید، چه سؤالی را می پرسیدید؟

رئيس‌جمهور:
اگر جای دانش آموز باشم؟ یعنی جای شما باشم؟

گزارشگر:
بله

رئيس‌جمهور:
چه سؤالهای سختی می پرسید. من باید کلی تمرین کنم. بگذارید یک خاطره خوش از مدرسه برایتان بگویم. اینها برای بچه ها خیلی مهم است. ما قدیم درس می خواندیم، یک شش ساله دبستان بود و یک شش ساله دبیرستان. شش ساله دبیرستان دو قسمت بود؛ سه سال عمومی بود و در پایان سه سال. بچه ها انتخاب رشته می کردند سه سال دوم. خب ما پایان سه سال انتخاب رشته کردیم. ریاضی. دبیرستانمان را عوض کردیم و به دبیرستان دیگری رفتیم. این دبیرستان جدیدی که من رفتم، به خانه مان خیلی نزدیک تر بود. ما تقریباً همیشه تعطیل بود. معلم نداشتیم. آن موقع مدرسه ای بود در یک منطقه مشهور در تهران خیلی کم اتفاق می افتاد یعنی معلم هم که داشتیم، آن بچه هایی که آنجا می آمدند جزء شرها بودند. نصف بیشتر اینها از کلاس بیرون می رفتند، یک پارکی آنجا بود، زمین فوتبال بود و می رفتند ورزش می کردند. سال اول ریاضی ما تا آخر سال معلم مثلثات نداشتیم. خدا رفتگان شما را رحمت کند. پدر من وقتی مطلع شد، گفت اینجوری فایده ندارد. باید مدرسه را عوض کنید. ایشان رفتند یکی از بهترین مدرسه های نارمک که آن موقع مدرسه دانشمند بود. مدرسة دیگری هم بود به نام مدرسة ارشاد. ایشان کارنامة مرا به آموزش و پروش برد و گفتند چون نمرات من نمرات خوبی است، می تواند به مجتمع خوارزمی (ارشاد) برود. آن موقع این هم مشهور بود. به مدرسه خوارزمی رفتم و از فضای آنجا خوشم نیامد. وقتی محیط را دیدم گفتم، نه، اینجا مناسب نیست.
وقتی به دبیرستان دانشمند رفتم، گفتم اینجا خوب است. در آنجا ثبت نام کردم.
بچه هایی که با همکلاس شدند، همه در آن سه چهار سال در مدرسه دانشمند با هم بودند که سطح علمی این مدرسه بالا بود و معلمانش جزو بهترین، مشهورترین و برجسته ترین معلمان تهران بودند. ما رفتیم کلاس دیدیم همه راجع به درس معلمان حرف می زنند و بحث می کنند و من چیزی متوجه نمی شوم.
رسیدیم به مثلثات. یک معلمی داشتیم که خیلی مرد خوبی بود. آقای شمس. نمی دانم کجاست. ان شاءالله که هست و ما بتوانیم ایشان را زیارت کنیم. ایشان جزو برجستگان مثلثات و ریاضیات بود. ایشان آمد و شروع کرد به تدریس ادامه بحثهای سال قبل. حالا ما سال پنجم هستیم، یعنی سال چهارم را رد کردیم، سال پنجم، سال بعدش هم دیپلم و کنکور است دیگر! رسیدیم به بحث مثلثات، مثلثات هم مسائل پیچیده ای دارد. آن موقع مسائل سخت تر بود. شروع به درس دادن کرد. ما هنوز سینوس را نمی دانستیم که چیست. ایشان یک روابط مثلثاتی بیست جمله ای می دهند که حل کنید. سینوس نمی دانستیم چیست، چون ما اصلاً معلم نداشتیم.
بالاخره یک ماه و یک هفته از مهر گذشت و چون آن مدرسه، مدرسة سطح بالاتری بود، دائم از بچه ها امتحان می گرفتند. آقای شمس گفتند هفتة دیگر امتحان مثلثات. بچه ها هم همه برای خودشان در رقابت سنگین بودند و کسی به کسی چیزی یاد نمی داد. یعنی اصلاً سؤال را هم جواب نمی دادند. مدرسه ای بود که بچه هایش همه دنبال شاگرد اول کنکور شدن بودند و سؤال همه می کردیم، جواب نمی دادند. من همه یک چیزی در وجودم بود و خیلی نمی توانستم خودم را بشکنم و بروم از کسی چیزی بخواهم. گفتم باید خودم این را یاد بگیرم. سه چهار روز از آن یک هفته گذشت، ما هر چه با این کتاب ور رفتیم، دیدیم نفهمیدیم تا به شب امتحان رسید. شب امتحان به مسجد رفتیم، یک کتابخانه خیلی مجهزی داشت. آقای حجتی کتابدارش بود. خیلی مرد خوب و انقلابی ای بود. شاعر هم بود. به او گفتم هر چه کتاب مثلثات داری به من بده. ایشان هم تعدادی کتاب آورد و گفت این کتابهای مثلثات.
آن موقع کتابهای ریاضیات روسی در ایران زیاد بود. یک سری آنها را نگاه کردم. کتابهای مثلثات بعضی مسائلی را که حل شده بود نگاه کردم مقداری دو ریالی ام افتاد که چه خبر است.
من خودم پایه ریاضی ام خوب بود چون خودم در مسائل کار می کردم. متوجه شدم که مفهوم مثلثات اصلاً چیست.
فردای آن روز رفتیم چهار سؤال داد همه اش استدلالی؛ یعنی بایستی خودمان از پایین استدلال می کردیم، فرمولی به دست می آوردیم و حل می کردیم. بالاخره بچه ها دو سه ساعت کلنجار رفتند، همة عرقها در آمد و ورقه ها را دادیم و رفتیم.
من می دانستم یک سری از سؤالات را درست حل کردم. اما نگران بودم و گفتم خب فاصله من با این کلاس خیلی زیاد است. اگر در همین اولین آزمون معلوم بشود که من عقب هستم، ممکن است از نظر شرایط کاری برایم سخت بشود و دیگر نتوانم در این کلاس ادامه بدهم. همیشه هم برایم سخت بود که بگویند تو نفر آخر هستی، یا نفر چندم هستی. دوست داشتم نفر اول باشم. هفتة بعد آقای شمس به کلاس آمدند و چند بار همینطور قدم زدند. ضمن مهربانی بسیار با شخصیت و با ابهت بود. یک دفعه گفت احمدی نژاد کیست؟ من گفتم دیگر کارم تمام شد.
معلوم است همه 20 شده اند، من مثلاً 14 شده ام. ایستادم دستم را بلند کردم. سؤال کرد کجا درس می خواندی؟
گفتم فلان مدرسه. گفت پدرت چه کاره است؟ گفتم پدرم بغل مدرسه آهنگری دارد. چند تا سؤال دیگر کرد که مثلاً خانه تان کجاست؟ چه کار می کنی؟
بعد دوباره قدم زد، ما همین طوری دلهره داشتیم. گفتیم لابد می خواهد بگوید از این مدرسه برو. بعد گفت بسیار خوب، شما نمرة اول کلاس شدید. همة بچه ها یک دفعه برگشتند. ما یک ردیف به آخر می نشستیم همه دیدند یک کس جدید وارد کلاس شده است.
دیگر از همانجا ما هم ردة بقیه شدیم و سه چهار نفر بودیم که رقابت می کردیم. تا آخر هم همین سه چهار نفر در منطقه رتبه های اول را داشتیم. این تمام شد بگذارید یک خاطرة دیگر بگویم.
اینها به گوش معلمانمان برسد بدانند ما یادشان هستیم.
سال ششم دبیرستان بودیم. شیمی عالی می خواندیم. الان نمی دانم ظاهراً به همان نام نیست، شیمی عالی یک نوع کربن و هیدروژن و اکسیژن ترکیبات ... و حلقه هایی که دائم جابه جا می شوند. یاد گرفتن شیمی عالی سخت است. خصوصاً اگر آزمایشگاه نباشد، سخت است. با یک ئیدروژن، مولکول، اتم یا یک نوترون یا پروتون جابه جا می شود و کل موجود عوض می شود. آن موقع می گفتند شیمی عالی خیلی فرّار است؛ یعنی در ذهن نمی ماند. آدم دائم باید بخواند. خب من می خواندم و تمام این نمرات را 20 می شدم. همة این مسائل را حل می کردم. معلم هر هفته مسئله می داد. یکی از بچه ها مسائلش را حل نکرده بود. معلم ما آقای همتیان که او هم جزو معلمان برجسته و بسیار معلم خوبی بود و من واقعاً خیلی از ایشان درس آموختم. مثل آقای شمس بودند. واقعاً خیلی انسان با هتمی بود. دانه به دانه بچه ها را مدیریت می کرد. ما تقریباً در کلاس 28- 27 تا 30 نفر بودیم. یکی یکی را پی جوری می کرد. ایشان گفت من دیگر درس نمی دهم تا همه به کلاس برسید. من یک اشتباهی می کردم متوجه نشدم که وقتی یک چیزی می گوید حکمتی در آن هست.
گفتم آقا ما سال آخریم، باید کنکور بدهیم. حالا اگر یک نفر نخواند شما کلاس را معطل نکنید. این حرف من حرف درستی نبود. بعداً فهمیدم که من نباید چنین حرفی می زدم، معلم می خواهد همه چیز را با هم جلو ببرد. ایشان گفت بسیار خوب ایشان هفته قبل یک مسئله بسیار مهمی داده بود.
ایشان برای اينكه مرا تهدید کند که تو خودت باید مواظب باشی صدا کرد و گفت بیا حل کن. حالا من این مسئله را حل کرده بودم. تا آمدم حل خودم را بنویسم، ایشان گفت اینها چیست که نوشته ای پاکش کن.
اینجوری بنویس. دیگر من مقداری اعتماد به نفسم را از دست دادم، دیگر معلم گفت و من نوشتم. کامل. یک نصف صفحه، یک نصف صفحه نتیجه گرفتم. نتیجه که درآمد، دیدم عین همان نتیجه ای است که من خودم در حل مسئله به دست آوردم.یک مقدار جرئت پیدا کردم. گفتم من هم حل کرده ام همان نتیجه با به دست آوردم، اما راه من مقداری کوتاه تر است. ایشان گفت خب بنویس ببینم. خیلی آدم با شخصیتی بود. پاک کردم، در دو سه خط نوشتم جواب در آمد. گفت بارک الله خیلی خوب است، اما مراقب باش، تو خودت هم در خطری، بالاخره درست را بخوان. گفتم چشم. آنجا خیلی من از شخصیت معلم هم خوشحال شدم و هم دیدم یک مسئله که راه معمولش یک راه طولانی بود، با ابتکار راه کوتاه تری حل شده است. تا آخر هم ایشان در کلاس از من مراقبت ویژه ای می کرد. تقریباً هر هفته از من درس می پرسید. این جالب است.
بگذارید باز یک خاطره بگویم. معلم ادبیات ما در سال پنجم دبیرستان بود. ما رشتة ریاضی بودیم. ریاضیات معلم نداشت. معلوم بود که ادبیات هم دیگر. سال پنجم ششم آن موقع که ما می خواندیم، بایستی مفهومی کار می کردیم. یعنی یک شعر را می گفتند و می گفتند این را تفسیر کن این یعنی چه؟ هم تفسیر دستور زبانی بکن. هم تفسیر مفهومی نقش این لغت چیست؟
مثلاً فعل است؟ فاعل است؟ مسند است؟مسند الیه است، صفت است؟ چه صفتی است؟ تشبیه است؟ الان نمی دانم اینها در ادبیات هست یا نه، هم می گفتند مفهومش چیست؟ منظور شاعر در اینجا چیست؟ چه می خواسته بگوید. این معلم ما خودش اصلاً شاعر بود خب معلوم بود که کلاس را خیلی قوی اداره می کند.
ایشان در اثر توجهی که به من کرد، باز من نفر اول ادبیات کلاس شدم که در کلاس با معلم با هم ... یعنی ایشان هر جایی که کسی نمی توانست بگوید، یک لفظی هم ساخته بود، به من می گفت احمدی بابا. می گفت احمدی بابا تو بگو بابا. می گفت احمدی بابا، من می گفتم جان بابا، می گفت تو بگو بابا. می گفتم چشم بابا. بعد من بلند می شدم پاسخ آن سؤال را می دادم ایشان باعث شد علاقة من به ادبیات واقعاً صد برابر شد. ما اینقدر در تحلیل دستوری و محتوایی فرو رفتیم که نمراتمان تا آخر کار دوره دبیرستان دائماً 20 بود.

گزارشگر:
آقای دکتر از آن دوران یک بیت شعر یادتان می آید برایمان بخوانید. یک شعری که برایتان قشنگ باشد و هم نقش در ذهنتان مانده باشد.

رئيس‌جمهور:
از توانا بود هر که دانا بود شروع می شود تا الایا ایها الساقی را آن موقع تفسیر می کردیم، بعد شهرهای سنایی و دیگران خیلی مفصل بود. اشعار سعدی.

گزارشگر:
یک بیت شعر به دانش آموزان ایران هدیه کنید.

رئيس‌جمهور:
به نظرم همان شعر سادة فردوسی بهترین شعر است:
توانا بود هر که دانا بود ز دانش دل پیر برنا بود.
این شعر خیلی پرمحتوایی است هم اعتقادی است، هم راهنمای امروز ماست.
آدم پیر نمی شود.

گزارشگر:
در پایان چه هدیه ای برای دانش آموزان ایرانی دارید؟

رئيس‌جمهور:
شما یک تست چهار جوابی بدهید تا ما هم انتخاب کنیم.

گزارشگر:
آقای دکتر دوست داریم خودتان یک هدیه برای دانش آموزان ایرانی تقدیم کنید.

رئيس‌جمهور:
خب از چه جنسی باشد.
بالاخره سفارش کنند. دعا کنند، درخواست کنند، همه اش می شود دیگر. اینها هدیه می شود.

گزارشگر:
آقای دکتر من فقط یک مورد را بگویم که حقیقتاً در دلم مانده بود. با دانش آموزان مصاحبه کردم. یکی از دغدغه هایشان این بود که می گفتند به آقای رئیس جمهور بگویید به معلمانمان بیشتر برسند. چون وقتی معلم پتانسیل و انرژی داشته باشد و خوب تدریس بکند، به نظر من تمام مشکلات حل می شود. یعنی تمام مشکلات دانش آموزی می تواند حل بشود.

رئيس‌جمهور:
این جزو آرزوهای من است که دائم دارم پیگیری می کنم، کل دولت. برای اینکه توجه داشته باشید دانش آموز و معلمین عزیز، در این دورة دولت متوسط پرداختی به معلمها از کمترین ردة اداری الان به بالاترین رسید؛ یعنی هیچ وزارتخانه و دستگاهی نیست که متوسط دریافتی اش به اندازه [معلمین باشد]، ولی من اعتقاد دارم این کافی نیست. برای اینکه معلم باید بدون دغدغه خاطر باید برود و تمام وقتش را برای تعلیم بگذارد؛ یعنی خارج از کلاس هم که می رود، مشغول این باشد که فرا بگیرد، تنظیم کند و پیگری کند تا بتواند کلاسش پربار باشد. ما هنوز به آنجا نرسیده ایم. البته گفتم این قدر چیزهای اضافه بار بودجه می کنند که خارج از ارادة دولت است. اینقدر چیزهای اضافه بر بودجه اضافه می کنند که بودجة فشرده می شود. دست دولت بسته می شود که بتواند بکند روی آموزش پرورش بگذارد. البته امیدواریم با یک سری طراحیهایی که کردیم، اولاً با درونی آموزش و پرورش مقداری کم شود، چون یک سری هزینه های اضافی می شود و که اصلاً به معلمان نمی رسد نه اثر علمی و فرهنگیش به معلم می رسد، یک موقع یک پژوهشی می شود نتیجه اش در اختیار معلم قرار می گیرد که استفاده کند، نه نتیجة مادی اش به معلم می رسد.
اینها را ان شاء الله اگر خدا بخواهد داریم جدا می کنیم. ما باید یک جهشی در بودجه آموزش و پرورش ایجاد کنیم. گام اولش را انجام داده ایم. گفتم میانگین الان اینطوری است. اما ما یک جهش دوم می خواهیم. امیدواریم با این طرح تحول اقتصادی دستمان اینقدر باز بشود که آن جهشی که واقعاً دلمان می خواهد [انجام بگیرد] شما دیدید. همان لحظه ای که من معلم کلاس اولم را بعد از شاید چهل و چند سال دیدم، اصلاً نمی توانستم احساساتم را کنترل کنم. می خواستم پای او را ببوسم، چون اینقدر خاطرة شیرین داشتم و آنها راه را باز کردند، از همان الفبایی که از کلاس اول به ما یاد دادند، طعم محبت را به ما چشاندند. تعهد و مسئولیت پذیری و نظم را به ما آموزش دادند و سوخته اند؛ چون من خودم الان معلم هستم می فهمم. تا شما از درونت نجوشی و نسوزی نمی توانی نهالی را پرورش بدهی.
اصلاً نشدنی است. واقعاً این جزو آرزوهای من است. امیدوارم این طرح تحول که امسال عملیاتی می شود، آنقدر دست ما را باز کند که بتوانیم این جهش را انجام بدهیم. اما هدیه ای هم که به دانش آموزان می دهم دو بخش است؛ اینکه دانش آموزان بدانند این دولت از عزت، سرفرازی و از جوان ایرانی در تمام مجامع جهانی دفاع می کند.
شما این کار نخبگان را دیدید. دولت واقعاً چقدر کار کرده تا چنین اتفاقی افتاده، چون این ساز و کارهای اداری ما اینقدر تو در تو است که شما این می خواهی این را برداری ببری در آن اطاق، باید هشت تا امضا بشود. اینجوری نیست که به این سادگی اتفاق بیفتد.
ما پای دفاع ایستاده ایم و امیدواریم در آیندة این دولت هم باز ما بتوانیم لایه های جدیدی از جوانان را در مدیریت بیاوریم. در این دو سه ساله آن طوری که من دلم می خواست نشد، چون ساختارهای ما در جهت عکس این شکل گرفته بود. در این 25- 24 سال، دیگر همة آنهایی که آن موقع جوان بودند در این سیستم آمدند، هنوز خودشان را جوان می دانند. آنهایی که روزی خودشان 20 ساله بودند و در کارهای بزرگ به آنها اعتماد شده بود الان به 25 ساله هایشان اعتماد ندارند و این اشتباه است.
تا شما این روحیه را از بین ببری، راه را باز کنی، بیاوری؛ بر سر راه همین مشاورین جوان واقعاً چقدر موانع بود. هنوز هم برای بعضیها جا نیفتاده است. امیدوارم که بتوانیم در آینده فضای دیگری را باز کنیم. ما واقعاً این کار را دنبال می کنیم. اما سفارش من به جوانان عزیز این است که خودشان را باور داشته باشند. اصلاً پیروزیها و فتح قله ها و بزرگ شدنها، از دل موانع و سختیهاست. اصلاً خود مقابله با سختیهاست که آدم را بزرگ می کند.
ببینید، یک وزنه بردار تا ریاضت نکشد، به اردو نرود، دائماً به عضلاتش فشار نیاورد و وزنه های سنگین را بلند نکند، اصلاً قهرمان نمی شود. یک کشتی گیر هم همینطور است. کسی که می خواهد دانشمند بشود، بالاخره باید شب کمی کمتر بخوابد، کمتر بخورد و از بعضی از لذتهایش صرفه جویی بکند.
این مسیر کمال است. اصلاً لذت زندگی به همین موانع است. نمی گویم ما باید همیشه موانع مصنوعی داشته باشیم. نه. تمام موانع ظاهری را هم ما برطرف می کنیم، بالاخره ساختن همیشه سخت تر از خراب کردن است. شما می خواهید یک انسان بزرگ از خودت بسازی.
وقتی من بچه ها را می بینم، خیلی لذت می برم. وقتی به هر بچه ای نگاه می کنم فکر می کنم، این یک دانشمند بزرگ، سیاستمدار بزرگ، یک عالم بزرگ، یک صنعتگر بزرگ و یک ورزشکار بزرگ است.
همین بچه های کوچکی که الان در بغل مادرشان هستند، دارند می دوند و هنوز نمی توانند خودشان را روی پای خودشان نگه دارند. بچه های ما باید خودشان را پیدا کنند. ایران باید حرف جهانی داشته باشد. همیشه هم داشته است. یک دوره ما را محروم کردند. استعمار آمد و ما را صد و پنجاه سال ما را کنار زد. الان وقتش است که ما حرفمان را برای دنیا بزنیم.
ما حرف داریم. ایران برای دنیا خیلی حرف دارد و این حرف میراث است. میراث تاریخی و فرهنگی است. این مال جوانان است کسی نمی تواند از آنها بگیرد. خودشان باید اینها را صیانت و منتشر کنند. باید خودمان را بشناسیم. ارزش انسان بسیار بسیار بالاست. بچه های ما خودشان را به چیزهای پایین، ارزان نفروشند. ارزش انسان خیلی بالاست. ارزش انسان تا خدا بالا رفتن است. کمتر از این نباید کسی بفروشد. به چیزهای ارزان الکی. هر یک می توانند برای جلو بردن ایران یک شخصیت بزرگ بشوند.

گزارشگر:
آقای دکتر به نظر ما هیچ چیزی به جز مرگ نشد ندارد.

رئيس‌جمهور:
همین طور است. این حرف درست است. واقعاً درست است.

گزارشگر:
یعنی ما هر هدفی را در پیش بگیریم به آن می رسیم.

رئيس‌جمهور:
بله

گزارشگر:
من خودم امتحان کرده ام.

رئيس‌جمهور:
بله درست است. شما یک موقع هدفی را پیش رو می گذارید، در مسیر آن حرکت بکنی، ممکن است احمدی نژاد به آن نقطه نرسد، اما ملت که می رسد. ادامه دارد دیگر. دانشمندانی بوده اند که یک کاری را شروع کرده اند، ولی سه نسل بعدشان به یک اختراعی رسیده است. عیب ندارد. چه کسی پیروز است. آن کسی که راه را باز کرده است. آن کسی که این مسیر را شروع کرده، در واقع او کار را انجام داده است. دقت کنید. ضمن اینکه الان با امکاناتی که ما داریم، به قول شما هر چه را بخواهیم می توانیم به آن برسیم.
وقتی ظرف دو سال بچه های ما، ماهواره و موشک، پرتابگر و ایستگاه زمینی می سازند، این یعنی هر کاری شدنی است دیگر.
ما اگر می توانستیم به این بدخواهان ملت می-گفتیم آقا به ما تجهیزات بدهید، می خواهیم موشک بسازیم. بیست سال ما را می بردند و می آورند، آخرش یک پیچ هم نمی دادند.
بچه های خودمان تصمیم گرفتند درست کردند؛ مثل انرژی اتمی نانو تکنولوژی، بیوتکنولوژی و مثل هزار کار دیگر. واقعاً شدنی است.

گزارشگر:
ما می توانیم.

رئيس‌جمهور:
حتماً همین طور است. واقعاً می توانیم. به خصوص بچه های این نسل. بچه های این نسل خیلی عجیب اند. خیلی ها متوجه نیستند. این نسل امروز، چه دبستانی، چه راهنمایی، چه دبیرستانی و دانشجویی اش اصلاً یک چیز دیگر هستند. خیلی بالاتر از آن دوره ای هستند که ما بودیم. ببینید. طبیعی هم هست، چون یک ملت سی سال کار کرده است. یک ملت. حرکت می کند خود ملت هم یک روح جمعی دارد که حرکت رو به کمال می کند. برش بزنیم، ملت امروز ایران با ملت سی سال قبل از زمین تا آسمان متفاوت است. جوانهایش هم باید همین طور باشند و هستند و جلوترند.
خیلی وقتها من می بینم دیگر مثلاً ما دانشگاه می رفتیم همکلاسیهایمان را می بینم دیگر. حتی در دبیرستان حل یک مسئله را عزا می گرفتند. ما در یک پارک جلوی خانه مان می رفتیم و در آنجا برای کنکور و دیپلم درس می خواندیم. آن موقع اسمش امتحان نهایی بود. یک دفعه می دیدید پانصد نفر آنجا درس می خواندند.
عده ای می آمدند به ما می گفتند آقا یک مسئله خیلی سخت پیدا کردیم، فلاني این چه می شود؟ خیلی وقتها ما همان طوری روی همان کاغذی که دستش بود می گفتیم خب اینکه اینطوری است دیگر، زیرش همان جواب را به او می دادیم می گفتیم برو به بقیه هم بگو. چرا فکر نکردی؟ اینکه آسان است. بعد هم من مسائل را می بینم که الان بچه های راهنمایی ما یا اول دبیرستان ما دارد راحت حل می کند. خب من پسرم دبیرستان بود، می دیدم.
می دیدم که این درسهایی که این دارد، می خواند ما یک موقعی در دانشگاه می خواندیم. این دارد در فیزیک، شیمی و ریاضیاتش درسهای دانشگاهی ما را در دبیرستان می خواند و خوب هم متوجه می شود. مثلاً آن موقع ما در دانشگاه دینامیک، مکانیک و ریاضیات خواندیم. الان من می بینم این یک چیزهایی دیگری را دارد می خواند. ما پایان تحصیلاتمان این چیزها را نخواندیم. اینها مثلاً در فوق لیسانس ما دائم ریاضیات را می خواندیم، این دارد در سال اول دانشگاه می خواند. البته این نسل ما خیلی توانمند است.
البته می گویم. یک ضعفی توی نسل مدیران هست چه آنهایی که باید بازنشسته شوند و نمی شوند و به زور خودشان را می خواهند تحمیل کنند. چه آنهایی که می خواهند دائم خودشان را بر سر جوانان بزنند، از جوانان ایراد بگیرند و دائماً بیخودی جوانان را با یک محدودیتهای نادرست مواجه کنند و دائماً جوانان ما را داخل یک قالب خاصی بیاورند و بگویند تو این هستی. اینها موانع کار است، اما موانعی نیست که بتواند جلوی حرکت جوانها را بگیرد. خود جوانها باید قدر خودشان را بدانند و این را بشکنند در واقع می توانند بشکنند.
شما ببینید رهبری عزیزمان به جوانان چگونه نگاه می کند؟ چه افقی را جلوی جوانان باز می کنند؟ هر بار که جوانان ملاقات می کنند، ایشان یک افق خیلی دور می گوید می توانید بروید. این نگاه دولت است که دارد دنبال می کند و ما به این باور داریم. من این را برای تشویق نمی گویم. من به کشورهای متعددی رفته ام.
چهل پنجاه کشور فقط در دورة ریاست جمهوری رفته ام. ما هم که می رویم با همه تیپی تماس داریم. من جوانان خودمان را با آنها مقایسه می کنم. نمی خواهم آنها را کوچک بشمارم یا بی احترامی بکنم. خب این بالاخره یک نعمت خدادای است. جوانان ما هم تیزترند، هم با هوش ترند، هم عمیق ترند و هم زرنگ ترند. در دانشگاههای دنیا هر چه بچه های ما رفتند همه جزو نخبه ها و درجه یکها هستند. این نعمتهای خدادای است باید قدرش را بدانید. این هم که هر کس خودش قدر خودش را بداند.

گزارشگر:
جناب آقای رئیس جمهور به نمایندگی از تمامی دانش آموزان ایران قشر نوجوان و جوان از شما ممنون و سپاسگزاریم.

رئيس‌جمهور:
ان شاءالله همه تان سالم عزیز باشید. ما به جوانان و نوجوانان ایران افتخار می کنیم. واقعاً افتخار می کنیم.

گزارشگر:
برایتان آرزوی موفقیت می کنیم.

رئيس‌جمهور:
ان شاءالله خدا حافظتان باشد.

شناسه خبر: 17474

- مصاحبه ها

- متن کامل مصاحبه ها

- رئیس جمهور

اخبار مرتبط

فیلم مرتبط



اخبار برگزیده